به که پیغام دهم؟
به شباهنگ که شب مانده به راه ،
یا به انبوه کلاغان سیاه ،
به که پیغام دهم؟
به پرستو که سفر می کند از سردی فصل،
یا به مرغان نکوچیده به مرد اب نگاه ،
به که پیغام دهم؟
دست من دست تو را می طلبد
چشم من روی تو را می جوید
لب من نا م تو را می خواند
بی تو از خو یش گریزانم من
دل من باز تو را می خواهد
به که پیغام دهم...
![]()
در من غم بیهودگیها می زند موج
در تو غروری از توانِ من فزون تر
در من نیازی می کشد پیوسته فریاد
در تو گریزی می گشاید هر زمان پر
ای کاش در خاطر
گل مهرت نمی رُست
ای کاش در من آرزویت جان نمی یافت
ای کاش دستِ ، روز و شب با تار و پودش
از هر فریبی ، رشته ی عمرم نمی بافت
اینک دریغا آرزویِ نقش بر آب
اینک نهالِ آرزو بی برگ و بی برگ
در من غمِ بیهودگیها می زند موج
در تو غروری از توانِ من فزون تر
اندیشه یِ ، روز و شبم پیوسته این است
من برتو بستم دل
دریغ
دریغ از دل که بستم
افسوس بر من
افسوس بر من
افسوس ، افسوس
گوهر خود را فشاندم
در پای بتهایی که باید می شکستم
ای خاطراتِ روزهایِ گرم وشیرین
دیگر منو با خویشتن تنها گذارین
در این غروبِ سردِ دردانگیزِ پاییز
با محنتِ گُم و غریبم واگذارین
در من غم بیهودگیها می زند موج ...
![]()
زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر این كه دست از ركاب زدن بردارد.
اوایل، خداوند را فقط یك ناظر مى دیدم، چیزى شبیه قاضى دادگاه كه همه عیب و ایرادهایم را ثبت ميكند تا بعداً تك تك آنها را بهرخم بكشد.
به این ترتیب، خداوند مى خواست به من بفهماند كه من لایق بهشت رفتن هستم یا سزاوار جهنم. او همیشه حضور داشت، ولى نه مثل یك خدا كه مثل مأموران دولتى.
ولى بعدها، این قدرت متعال را بهتر شناختم و آن هم موقعى بود كه حس كردم زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است، آن هم دوچرخه سوارى در یك جاده ناهموار!
اما خوبیش به این بود كه خدا با من همراه بود و پشت سر من ركاب مىزد.
آن روزها كه من ركاب مىزدم و او كمكم مىكرد، تقریباً راه را مىدانستم، اما ركاب زدن دائمى، در جادهاى قابل پیش بینى كسلم مىكرد، چون همیشه كوتاهترین فاصلهها را پیدا مىكردم.
یادم نمىآید كى بود كه به من گفت جاهایمان را عوض كنیم، ولى هرچه بود از آن موقع به بعد، اوضاع مثل سابق نبود. خدا با من همراه بود و من پشت سراو ركاب مىزدم.
حالا دیگر زندگى كردن در كنار یك قدرت مطلق، هیجان عجیبى داشت.
او مسیرهاى دلپذیر و میانبرهاى اصلى را در كوه ها و لبه پرتگاه ها مى شناخت و از این گذشته ميتوانست با حداكثر سرعت براند، او مرا در جادههاى خطرناك و صعبالعبور، اما بسیار زیبا و با شكوه به پیش مىبرد، و من غرق سعادت مىشدم.
گاهى نگران مىشدم و مىپرسیدم، «دارى منو كجا مىبرى» او مىخندید و جوابم را نمىداد و من حس مىكردم دارم كم كم به او اعتماد مىكنم.
بزودى زندگى كسالت بارم را فراموش كردم و وارد دنیایى پر از ماجراهاى رنگارنگ شدم. هنگامى كه مىگفتم، «دارم مىترسم» بر مىگشت و دستم را مىگرفت.
او مرا به آدمهایى معرفى كرد كه هدایایى را به من مىدادند كه به آنها نیاز داشتم.
هدایایى چون عشق، پذیرش، شفا و شادمانى. آنها به من توشه سفر مىدادند تا بتوانم به راهم ادامه بدهم. سفر ما؛ سفر من و خدا.
و ما باز رفتیم و رفتیم...
حالا هدیه ها خیلى زیاد شده بودند و خداوند گفت: «همهشان را ببخش. بار زیادى هستند. خیلى سنگیناند!»
و من همین كار را كردم و همه هدایا را به مردمى كه سر راهمان قرار مىگرفتند، دادم و متوجه شدم كه در بخشیدن است كه دریافت مىكنم. حالا دیگر بارمان سبك شده بود.
او همه رمز و راز هاى دوچرخه سوارى را بلد بود.
او مىدانست چطور از پیچهاى خطرناك بگذرد، از جاهاى مرتفع و پوشیده از صخره با دوچرخه بپرد و اگر لازم شد، پرواز كند..
من یاد گرفتم چشمهایم را ببندم و در عجیبترین جاها، فقط شبیه به او ركاب بزنم..
این طورى وقتى چشمهایم باز بودند از مناظر اطراف لذت مىبردم و وقتى چشمهایم را مىبستم، نسیم خنكى صورتم را نوازش مىداد.
هر وقت در زندگى احساس مىكنم كه دیگر نمىتوانم ادامه بدهم، او لبخند مىزند و فقط مىگوید،
"رکاب بزن ... "
![]()
در بستری فرو افتادن و
تنها مرگ را انتظار کشیدن
و اینکه چشم هایت بگویند:
حنجره ام دیگر برای تو تمام شده است
نه...
کدامین تولد؟
کدامین خاطره؟
تو از بطن آسمان می آیی
و با گیسوان باد خورده ات
یکه سواری را می مانی
که بر گرده ی خورشید سوار است
دست هایت کو؟
دست هایت کو؟
تا تو را بر من بتاباند
میانم را خالی کند
خشکی تعلقم را بشکند
و بر سینه ی مجروحم
خال سبزی از اشراق بکوبد
آه...
برمن بتاب
بر من بتاب
که هجوم تو را انتظار می کشم
و تو نمی دانی
چه دشوار است
چندین سال نوری آسمان را پیمودن
و تو را در نقطه ی صفر
چونان یکی سایه در بستری دیدن
-که چه موحش لب فرو بسته ای...
چندانکه هیچ افیونی از وحشتش نمی کاهد
و هیچ شراب کهنه ای خشکی آن را
پاسخگو نیست.
نه ...
نمی خواهم خاکستری باشی بر عریانی ام
اکسیری باش مرا
روزی که با تمامی روشنی ام
فریاد می کشم نام تو را...
![]()
ريخته سرخ غروب
جابجا بر سر سنگ.
كوه خاموش است.
مي خروشد رود.
مانده در دامن دشت
خرمني رنگ كبود.
سايه آميخته با سايه.
سنگ با سنگ گرفته پيوند.
روز فرسوده به ره مي گذرد.
جلوه گر آمده در چشمانش
نقش اندوه پي يك لبخند.
جغد بر كنگره ها مي خواند.
لاشخورها، سنگين،
از هوا، تك تك ، آيند فرود:
لاشه اي مانده به دشت
كنده منقار ز جا چشمانش،
زير پيشاني او
مانده دو گود كبود.
تيرگي مي آيد.
دشت مي گيرد آرام.
قصه رنگي روز
مي رود رو به تمام.
شاخه ها پژمرده است.
سنگ ها افسرده است.
رود مي نالد.
جغد مي خواند.
غم بياويخته با رنگ غروب.
مي تراود ز لبم قصه سرد:
دلم افسرده در اين تنگ غروب.
![]()
اي كرانه ما ! خنده گلي در خواب ، دست پارو زن ما را بسته است.
در پي صبحي بي خورشيديم، با هجوم گل ها چكنيم ؟
جوياي شبانه نابيم، با شبيخون روزن ها چكنيم؟
آن سوي باغ ، دست ما به ميوه بالا نرسيد.
وزيديم، و دريچه به آيينه گشود.
به درون شديم، و شبستان ما را نشناخت.
به خاك افتاديم ، و چهره "ما" نقش "او" به زمين نهاد.
تاريكي محراب ، آكنده ماست.
سقف از ما لبريز، ديوار از ما، ايوان از ما.
از لبخند ، تا سردي سنگ : خاموشي غم.
از كودكي ما ، تا اين نسيم : شكوفه - باران فريب.
برگرديم ، كه ميان ما و گلبرگ ، گرداب شكفتن است.
موج برون به صخره ما نمي رسد.
ما جدا افتاده ايم ، و ستاره همدردي از شب هستي سر مي زند.
ما مي رويم ، و آيا در پي ما ، يادي از درها خواهد گذشت ؟
ما مي گذريم ، و آيا غمي بر جاي ما ، در سايه ها خواهد نشست؟
برويم از سايه ني ، شايدجايي ، ساقه آخرين ، گل برتر را در سبد ما افكند.
![]()
مي رفتيم، و درختان چه بلند ، و تماشا چه سياه !
راهي بود از ما تا گل هيچ .
مرگي در دامنه ها ، ابري سر كوه ، مرغان لب زيست.
مي خوانديم : "بي تو دري بودم به برون، و نگاهي به كران، و صدايي به كوير."
مي رفتيم، خاك از ما مي ترسيد، و زمان بر سر ما مي باريد.
خنديديم: ورطه پريد از خواب ، و نهان ها آوايي افشاندند.
ما خاموش ، و بيابان نگران، و افق يك رشته نگاه.
بنشستيم، تو چشمت پر دور، من دستم پر تنهايي، و زمين ها پر خواب.
خوابيديم. مي گويند: دستي در خوابي گل مي چيد...
![]()
از خانه بدر ، از كوچه برون، تنهايي ما سوي خدا مي رفت.
در جاده ، درختان سبز، گل ها وا، شيطان نگران: انديشه رها
مي رفت.
خار آمد، و بيابان ، و سراب.
كوه آمد و ، خواب.
آواز پري : مرغي به هوا مي رفت؟
- ني ، همزاد گياهي بود، از پيش گيا مي رفت.
شب مي شد و روز.
جايي، شيطان نگران: تنهايي ما مي رفت.
![]()
بی چارپا و چراغ
بی آب و آینه
بی نان و نوازشی حتی
تنها کوله یی کهنه و کتابی کال
و دلی که سوختن شمع نمی داند
کوله بارم
پر از گریه های فروغ است
پر از دشتهای بی آهو
پر از صدای سرایدار همسایه
که سرفه های سرخ سل
از گلوگاه هر ثانیه اش بالا می روند
پر از نگاه کودکانی
که شمردن تمام ستارگان ناتمام آسمان هم
آنها را به خانه ی خواب نمی رساند
می دانم
کوله ام سنگین و دلم غمگین است
اما تو دلواپس نباش !
نیامدم که بمانم
تنها به اندازه ی نم باره یی کنارم باش
تمام جاده های جهان را
به جستجوی نگاه تو آمده ام
پیاده
باور نمی کنی ؟
پس این تو و این پینه های پای پیاده ی من
حالا بگو
در این تراکم تنهایی
مهمان بی چراغ نمی خواهی ؟
![]()
من نمی دانم و نمی فهمم
و باز نخواهم دانست
کجا بنشینم تا تصویرخاک را برآسمان ببینم
درد خاک را از ارتعاش فریادش
بر میله های قفس حس می کنم
مرا ببخش، نمی دانم و نمی فهمم
مرا ببخش که انگاشتم
چون شبی
فقط شبی
بر زمین باریدی
دیگر از تبار ابرها نیستی
مرا ببخش
آرام ببخش
![]()
صدا كن مرا.
صداي تو خوب است.
صداي تو سبزينه آن گياه عجيبي است
كه در انتهاي صميميت حزن ميرويد.
در ابعاد اين عصر خاموش
من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنهاترم.
بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است.
و تنهايي من شبيخون حجم تو را پيشبيني نميكرد.
و خاصيت عشق اين است.
كسي نيست،
بيا زندگي را بدزديم، آن وقت
ميان دو ديدار قسمت كنيم.
بيا با هم از حالت سنگ چيزي بفهميم.
بيا زودتر چيزها را ببينيم.
ببين، عقربكهاي فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردي بدل ميكنند.
بيا آب شو مثل يك واژه در سطر خاموشيام.
بيا ذوب كن در كف دست من جرم نوراني عشق را.
مرا گرم كن
(و يكبار هم در بيابان كاشان هوا ابر شد
و باران تندي گرفت
و سردم شد، آن وقت در پشت يك سنگ،
اجاق شقايق مرا گرم كرد.)
در اين كوچههايي كه تاريك هستند
من از حاصل ضرب ترديد و كبريت ميترسم.
من از سطح سيماني قرن ميترسم.
بيا تا نترسم من از شهرهايي كه خاك سياشان چراگاه جرثقيل است.
مرا باز كن مثل يك در به روي هبوط گلابي در اين عصر معراج پولاد.
مرا خواب كن زير يك شاخه دور از شب اصطكاك فلزات.
اگر كاشف معدن صبح آمد، صدا كن مرا.
و من، در طلوع گل ياسي از پشت انگشتهاي تو، بيدار خواهم شد.
و آن وقت
حكايت كن از بمبهايي كه من خواب بودم، و افتاد.
حكايت كن از گونههايي كه من خواب بودم، و تر شد.
بگو چند مرغابي از روي دريا پريدند.
در آن گيروداري كه چرخ زرهپوش از روي روياي كودك گذر داشت
قناري نخ زرد آواز خود را به پاي چه احساس آسايشي بست.
بگو در بنادر چه اجناس معصومي از راه وارد شد.
چه علمي به موسيقي مثبت بوي باروت پي برد.
چه ادراكي از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراويد.
و آن وقت من، مثل ايماني از تابش "استوا" گرم،
تو را در سرآغاز يك باغ خواهم نشانيد.
![]()
دچار یعنی عــاشق
و فکر کن
چه تنهاست اگر ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد . . .
و چه غمناک
اگر من ماهی و تـو آبـی دریــا باشی . . .
![]()
ديگر هوايي براي تنفس نيست
قاضي سرنوشت من،
عاقبت خواستي تا رعشه هاي مرگ را بر اندام بي تابم نظاره كني؟
پس شتاب كن....
گلويم بي تاب طناب دار فراموشي توست...
نفس هايم به شماره افتاده اند...
شتاب كن...شتاب...
![]()
واسه پر کشیــــدنِ من
خواستی آسمون نباشی
حالا پرپر می زنم
تــا
همیشه آسوده باشــی
دیگه نه غروب پاییز ، رو تنِ لـُخت خیابون
نه به یاد تو نشستن، زیر قطره هــای بـارون
واسه من فــــرقی نداره، وقتی آخرش همیـــنه
وقتی دلتنگیِ این خـاک، توی لحظه هام می شینه
تو میری شاید که فردا رنگ بهتری بیاره
ابر دلگیر گذشته آخرش یه روز بباره
ولی من می مــونم ایــنجا ، با دلی که دیگه تــنگه
می دونم هر جا که بــاشم، آسمـون همین یه رنــگه ...
![]()